تبليغاتX
عشق ديدني نيست ناله ي عشق شنيدني نيست


عشق ديدني نيست ناله ي عشق شنيدني نيست





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

به این وبلاگ هم سر بزنید (با نویسندگی خودم)

www.justtools.blogfa.com

 

اینم ماله بهترین دوستمه

www.nima-moheb.blogfa.com


نويسنده: محمدحسین مورخ: یکشنبه 3 شهریور1387 در ساعت: 2:37 بعد از ظهر
|+|

کوتاه ترين راه.....

کوتاه ترين راه برای رهايی از افسردگی ، فکر کردن به چيزهای خوب است.

کوتاه ترين راه برای رسيدن به ثبات ، آن است که بر آن چه ايمان داری پافشاری کنی ، حتی اگر يک لشکر مخالف داشته باشی.

کوتاه ترين راه برای رسيدن به تکامل ، انتقاد پذيريی است.

کوتاه ترين راه برای دروغ نگفتن ، شجاع بودن است.

کوتاه ترين راه برای آينده نگری ، قناعت است.

کوتاه ترين راه برای حسرت نخوردن ، آن است که هميشه در حال زندگی کنی.

کوتاه ترين راه برای حل يک مساله ، فهميدن درست صورت مساله است.

کوتاه ترين راه برای رسيدن به آرامش ، آن است که کمتر به چيزهايی که نداری فکر کنی.

کوتاه ترين راه برای اثبات دوستی ات به يک دوست ، آن است که شنوده خوبی باشی.

کوتاه ترين راه برای فاش نساختن راز ديگران آن است که هرگز به رازشان گوش ندهی.

کوتاه ترين راه برای تحقير نکردن ديگران اين است که فقط چند لحظه خودت را جای آنها قرار دهی.

کوتاه ترين راه برای رسيدن به قدرت واقعی ، تقويت هر چه بيشتر منطق است.

کوتاه ترين راه مقابله با دشمنان آن است که هرگز خونسردی ات را از دست ندهی.

کوتاه ترين راه غلبه بر مشکلات ، کوچک و ناچيز شمردن آنها است.

کوتاه ترين راه برای دانستن يک ارتباط سالم ، داشتن فکر و انديشه سالم و قلب پاک است.

http://images.veer.com/IMG/PIMG/CYP/CYP0501378_P.JPG

 

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دوراندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل دردآشنا دیوانه است

می روم شایدفراموشت کتم

درفراموشی هم آغوشت کنم

ازرفتن من شادباش

ازعذاب دیدنم ازادباش

ارزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را


نويسنده: محمدحسین مورخ: سه شنبه 18 تیر1387 در ساعت: 10:51 بعد از ظهر
|+|

........عشق.........

اگه اسم من شکل خط تو باشه             بذار روی دیوار کوچه بپوسه

بذار نعش بارون سرد زمستون              همین آخرین یادگارم ببوسه

 

 

دلم مال من مال تو مال هرکس               اگه لحظه لحظه بسوزه بلرزه

بیا بشکن این معبد سوت و کورو             گمونم به این لحظه لحظه نیرزه

 

          

 

نه از من به تو میرسه کوره راهی           نه از سمت تو رو به من جاده ای هست

نذار گم بشیم پای این عشق مُرده            تو این کوچه های نفس گیر بن بست

 

 

من این لحظه ها رو به دنیا نمیدم             همین لحظه هایی که باید جداشیم

نگا کن ته راه بی مقصد اینجاست             دعا کن که تا بینهایت نباشیم...

 نظرت رو بگو...

نويسنده: محمدحسین مورخ: چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 در ساعت: 1:56 بعد از ظهر
|+|

صداي پاي عشق
صداي پاي عشق
 
 
 
 
 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول  آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش  دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود  باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
 بالاخره هرطور که بود موضوع رو
  پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی  که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی  نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست  بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع  کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و  دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم  من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
 بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه
  طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه  ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل  به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو  برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه  خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله  طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.


 فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که  یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی  فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم  شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه  که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه  تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل  قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما  پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست  دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست  هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از  زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام  بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه
. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست  عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با  مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من  و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود  من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
 هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی
  رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا  مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از  اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی  دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین  گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و  به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی  عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من  مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از  اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک  کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای  لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی  دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال  از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره  بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می  گیره.
 من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و
  راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله  هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که  چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با  صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت  چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار  وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم  رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و  قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که  پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش  فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون  رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در  ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست  مثل اولین روز ازدواج مون.
 روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم
  قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم  نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من  در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو  قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون  حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته  باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی  خوام از همسرم جدا بشم.
 به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من
  خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و  نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه  به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من  حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به  خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید  و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل  زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
 دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می
  نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می  گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو  از هم جدا کنه. درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای  برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل  خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به  خودی خود شادی افرین نیستند.
پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی
  ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار  کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و  همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که  باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ  انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات  بدید
!


نويسنده: محمدحسین مورخ: چهارشنبه 14 فروردین1387 در ساعت: 0:11 قبل از ظهر
|+|

هنگامه عاشقی

هنگامه عاشقی

 

 

 

سلام، در روزگاری که بهار، دامن دامن گل های عشق و زندگی را بر بسیط خاک، پهن کرده و هر نفس که فرو میدهیم مفرح ذات است و نشاط آور جان، باید که قدر بدانیم این ایام فرخنده را چرا که چرخ گردون هیچ عهدی نبسته که به آن وفادار بماند. هیچ معلوم نیست که این دم که فرو دهم برآرم یا نه؟ اما با بهار باید زندگی کرد و نگاه بهاری به آسمان و زمین و کوه و دریا نگریست. اولین آموخته ما از بهار، زیبائیست. زمین و زمان سبز و غزلخوان است.

یکی می گفت: شب  در حال رفتن است و دیگری می گفت صبح در راه هست هر دوی آنها درست می گفتند اما در جمله دوم بارقه هایی از امید و آرزو موج می زند که نشاط آور است. برای اینکه زندگی با طراوتی داشته باشیم باید بدنبال چیزهای تازه بود. حرفهای نو و بدیع را یاد بگیریم و در زندگی به کار ببندیم که یادگیری چیزهای تازه باعث خلاقیت است و وقتی خلاقیت تولید شد، نوآوری هم بوجود می آید و بهار زمان خلاقیت و نوآوری است زمان سرمستی و شوریدگی است.

بسیاری از ما اینگونه تصور می کنیم که ستاره شانس و اقبال ما در آسمانهاست و حتما بسیار شنیده اید که کسی از سر گله و شکایت بگوید: من در هفت آسمان یک ستاره هم ندارم.!

اینکه جای ستاره ها همیشه در آسمانهاست هیچ جای شکی نیست اما یادمان باشد ستاره شانس در آسمانها نیست. بلکه روی زمین و بدنبال انسانهای پرتلاش و با اراده است. بدنبال کسانی که قلبهایی سرشار از عاطفه و عشق دارند و چهره های نورانی شان هرگز بدون تبسم نیست. این جمله را شاید بارها و بارها شنیده باشید که: "من همین جوری هستم" یا "من همینم که هستم" و منظورش این است که شما باید منو همین جوری قبول کنین، بد و خوب با هم و یا بدتر از این ... یعنی من نمی توانم رفتارمو تغییر بدم و خلاصه کلام با زبان بی زبانی می گه: "باید منو تحمل کنی".

چرا باید تحمل کنیم، بهار فصل تغییر و دگرگونی هاست. فصل نقطه سرسطر و آغاز عاشقیست. وقتی می شود زندگی را با عشق این همه زیبا و دوست داشتنی کرد چرا با قهر، دعوا و ...

ما باید همیشه به دنبال شادی بگردیم چرا که غم ها چه بخواهیم چه نخواهیم خودشان به سراغ ما می آیند و مار را پیدا خواهند کرد. امروز را دریاب و سرخوش و رندانه به کار دل بپرداز.

زندگی، شوق رسیدن به همان فردائیست که نخواهد آمد.

تو نه در دیروزی و نه در فردایی

ظرف امروز پر از بودن توست.

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند. فردا طلوع خواهد کرد، حتی اگر ما نباشیم.

فرزانه ای می گفت: اکتشاف عبارت است از مشاهده چیزی که همه اونو دیده اند و بی اعتنا از کنارش عبور کرده اند.

اما مکتشف کسی است که اونو دیده و به او فکر کرده است. با این نگاه گفتگوی خار و گل را بخوانید.

 

غنچه از خواب پرید                             و گلی تازه بدنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام             و جوابی نشنید
                              خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت                          گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک                 گل سراسیمه زوحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید                و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید                             خار با شبنمی از خواب پرید
                              گل صمیمانه به او گفت سلا

نويسنده: محمدحسین مورخ: چهارشنبه 14 فروردین1387 در ساعت: 0:5 قبل از ظهر
|+|

چشمان پدر
چشمان پدر
 
 
اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندمي ‌است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد.
در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گر چه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد.
 اما پسر كه عاشق فوتبال
 بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حداكثر مي‌كرد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجوددر تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تممي‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد.
 در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي
 فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني اوي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي.

روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرمي‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.
تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.
نويسنده: محمدحسین مورخ: سه شنبه 13 فروردین1387 در ساعت: 0:1 قبل از ظهر
|+|

Save Flash V 4.1



www.sokoutmordab-tools.blogfa.com


(حتما سر بزنيد)


(مرنامه هاي جديد)


ذخیره فایلهای فلش و ویدیویی سایتها با

Save Flash V 4.1

-----------------------------------------------

 

بسیاری از مواقع پیش میاد که بخوایم فایلهای فلش موجود در سایت ها رو روی هارد خود ذخیره کنیم. برای این کار راهکارها و نرم افزار های بسیاری وجود دارد، ولی اگر قصد

 انجام چنین کاری رو دارید ما به شما نرم افزار Save Flash رو پیشنهاد میکنیم. این نرم افزار قدرتمند با اضافه کردن یک نوار ابزار کوچک در زیر Address Bar مرورگر شما این قابلیت رو فراهم میکنه که شما با ورود به هر سایت و کلیک بر روی دکمه موجود در نوار ابزار مخصوص به راحتی تمام فایلهای فلش موجود در آن سایت رو بر روی هارد خود ذخیره نمایید. از ویژگی های جالب و جدید این نرم افزار امکان ذخیره فایلهای ویدیویی موجود در سایت می باشد که از نسخه 4 به بعد به آن افزوده شده است.  

ویژگی های کلیدی و اصلی نرم افزار Save Flash 4 :

- افزودن تولبار مخصوص ذخیره فایل های فلش و ویدیویی بر روی مرورگرها
-
ذخیره تمام فایلهای فلش و ویدیو موجود در سایت فقط با یک کلیک
-
پشتیبانی از ویندوز ویستا
-
امکان تعیین مسیر ذخیره فایل ها
-
و ...


دانلود با حجم ۴.۵ مگابایت  

File Password :

www.kamyabonline.com


نويسنده: محمدحسین مورخ: پنجشنبه 8 فروردین1387 در ساعت: 1:31 بعد از ظهر
|+|

دلم.........

واقعیت عشق محمد به ...

عاشق عاشق تر

نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي

باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته

بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو


نويسنده: محمدحسین مورخ: پنجشنبه 8 فروردین1387 در ساعت: 1:15 بعد از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.sub.ir & +SMSFARSI+